سه شنبه 1اسفند91
سلام دختر شیرین زبونم.دلم برات تنگ شده. این روزا خیلی سرم شلوغه. سرکار و بعدازظهرهای هر روز که میریم بیمارستان. شب هم دیر می رسیم خونه. دیشب خیلی خسته بودم به زور شام درست کردم. بعد شام ازم خواستی پیشت دراز بکشم هنوز سر به بالش نذاشته، خوابم برد.خیلی قوای جسمانیم کم شده. از طرفی مامان حاجی تو بیمارستانه و من به خاطر شما نمیتونم پیشش بمونم و خیلی ناراحتم. دیشب دایی بهزاد قرار بود پیشش بمونه. زندایی جونم این روزا خیلی خسته شده. انشاالله خدا بهش سلامتی بده.
معمولاً بعد از سرکار آژانس می گیرم و می ریم بیمارستان. تا برسیم که کلی تو ماشین پروژه ست بعدش هم بیمارستان!!!!!!!!!!! وقتی می رسیم دایی بهزاد می آد طبقه همکف تو رو نگه میداره تا من برم پیش مامان حاجی. چند روز پیش دایی جون زنگ زد که بیا پایین که آویسا آبروم تو طبقه برده و همش جیغ می زنه و نمیزاره بهش دست بزنم. خلاصه این روزا خیلی درجه شیطنتت بالا رفته.منم که کسی رو ندارم که تو رو پیشش بزارم. تو صندلی ماشینت هم که اصلاً حاضر نیستی بشینی تا ماشین بیارم که حداقل منتظر آژانس و برنامه های بعدش نباشیم. فقط بلبل زبون شدی. صبح خاله سهیلا می گفت دیروز اتفاقی آویسا رو مهدیس افتاد. مهدیس اعتراض کرد. آویسا رو بهش کرد و گفت:حواسم نبود. ببخشید. کلی با خاله بهاره خندیدیم. بهم گفت: اینا رو از کجا یاد میگیره؟ گفتم: نمیدونم. بعضی وقت ها هم یه چیزهایی می گه که ما هم متعجب میشیم. آره بلبل من! دیشب رفتیم داروخانه داروت رو بگیریم بابایی رو اذیت کردی و بابا هم شما رو آورد تو ماشین. تا اومدی تو ماشین با حالت گریه گفتی: مامان جونی! من بابایی دوست ندارم. خندم گرفت تا بابایی اومد تو ماشین گفتی: بابایی من دوست ندارم. منم باهات حرف زدم و بعد از بابایی عذرخواهی کردی. چند روز پیشم تو آژانس با راننده کلی صحبت کردی و آقای راننده هم کلی ذوق کرد و می گفت خستگی امروزم در رفت.
عزیز مادر!همیشه شاد باشی و زندگیت پر از خاطره های قشنگ باشه.




سه شنبه 1اسفند91
